روایت دانشجویی از برنامه کاشت درخت در پارک جنگلی خجیر
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥  کلمات کلیدی:

صبح یک روز پاییزی ... یه عده دانشجوی باحال و عاشق محیط زیست از خواب پنج شنبه دل کندن تا ...

حتماً میدونید موضوع از چه قرار بود... اگه نمیدونید شاید این عکسا کمک کنه تا دستگیرتون بشه:

ـ هوا اینقدر خوب بود که آدم دلش میخواست بزنه زیر آواز: طلوع پایییییزه ... دلم ....

ـ دانشجوها و مسئولین اومده بودند اینجا ... تا بنشانند درخت ... تا طبیعت نفسی تازه کند. فکر کنم چند سال دیگه اینجا این قدر درخت درمیاد که نتونین جنگل رو ببینین.

ـ طبق معمول جامعۀ دانشجویی و بصورت کاملاً طبیعی اینجا هم تعداد نسوان بسی بیشتر از آقایان بود

ـ جلسه با خیر مقدم گویی آغاز شد و رئیس سازمان دانشجویان اصلاً نگران چیزی نبود.

بقیه در ادامه مطلب


تازه میکروفن به دست آقای علیگو رسیده بود که ... قاصدی! از راه رسید.

و چون نمی خواست نامش فاش شود ... عکاس هم اینجوری عکس گرفت.

فضا شفاف نبود ... یعنی کی میتونست باشه این وقت صبح؟!

فضا که شفاف شد ... معلوممان شد که آقای استاندار تشریف آوردن ... آقای استاندار اعتقاد داشت همین جا خوبه ... زیاد مزاحم نمیشیم. اما آقای مدیر کل میگفت: دم در بده آخه ... تا چندتا نهال نکارید محاله بذارم از اینجا برید

تو جمع ما همه جور دانشجویی بود... مثلاً یه آقایی از اسکاتلند اومده بود.

یکی به روش کاشت دوبیلی! اعتقاد داشت.

یکی به سایر شقوق استفاده از بیل اعتقاد راسخ داشت.

یکی با عکاسا میونه خوبی نداشت ... خاکی هم بود ... نتیجش هم شد این...

یکی دوستشو آبیاری میکرد.

یکی چون اسم دوستش مثل اسم گلا بود ... اشتباهی اونو کاشته بود.

دو تا برای اینکه دوستاشون شاد بشن مراسم رزم بیل! اجرا میکردن.

بعضیا فکر میکردن خیلی خوش تیپن ... به جای کاشتن نهال هی جلو دوربین ژست میگرفتن.

بعضیا اول آب می ریختن ... بعد خاک ... آخرش میگفتن نهال من کجاست؟؟؟

بعضیا چون به دنبال انجام کارای بزرگ! بودند... یه چیزی کاشتند شبیه برج های دوقلو!

البته با همۀ این تلاش ها... اونی که برندۀ جایزۀ بیل طلایی بود ... رئیس بود... رئیس بود.